تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


    چندان که گفتم
    غم با طبیبان
    آخر تهی شد
    جیبم ز تومان!
    فرزند من شد
    از چانه داغان
    نزد طبیبی
    بردم شتابان
    بر چانه اش زد
    یک بخیه آن جان!
    شد چهره ما
    شاداب و خندان
    بعدش گرفتم
    قبضی از ایشان
    پول کلانی
    در سینه آن!
    گفتم طبیب این
    چون است و آن چان؟
    گفتا که این است
    تاوان درمان
    آن را بپرداز
    ای مرد نادان!
    گفتم ندارم
    پولی به قرآن
    اموال من را
    دادی به توفان!
    یکباره دکتر
    شد مثل دیوان
    بعدش به نرسش
    او داد فرمان:
    وا کن سریعا
    آن بخیه را هان!
    در پاسخش گفت
    او: چشم، قربان!
    نخ را که برداشت
    نرس مسلمان!
    شد چانه طفل
    چون چاه کنعان
    یا رب چه سازم
    در این بیابان؟
    چیزی ندارم
    جز آه سوزان!
    شد پاره پاره
    بند پزشکان
    آن را بدوزید
    با بند تنبان

    رضا الهامی


    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز سه شنبه 31 مرداد 1396

تبلیغات

پارس ایرانیک جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر